داستانی رو که تو این مطلب میخوام براتون بنویسم از یکی از سخنرانیهای استاد بزرگوار کافی شنیدم که طرح اون خالی از لطف نیست. این داستان عبرت آموز دارای نکات اخلاقی زیادیه که اگه با دیده عبرت به اون نگاه کنیم مطمئنا درسهای زیادی ازش میگیریم.
در زمان حضرت موسی(ع) مرد عابدی بود که به زهد و تقوا و عبادت مشهور بود. شیطان که حسابی از دست این مرد به تنگ اومده بود روز از انصار و اعوان خودش چاره جویی کرد که چطور میشه این مرد عابد رو از راه به در کرد. هر کدوم از بر و بچه ها یه نطری دادن که البته مورد تایید قرار نگرفت. تا اینکه یکی از این بچه ها که نسبت به بقیه با هوشتر بود یه نظری داد. اون گفت که به من اجازه بده تا از راه خودش وارد بشم و این مرد عابد رو گول بزنم. ابلیس هم گفت چطور میخوای این کارو انجام بدی؟ در جواب گفت من هم مثل خودش عابد و متقی میشم و از این راه حسابی از راه به درش میکنم. شیطان هم از این نقشه خوشش اومد و این ماموریت رو به اون واگذار کرد. این شیطونک در هیبت جوانی خوش سیما در خونه این عابد رفت و به اون گفت که من دوست دارم موحد باشم ولی خانواده من با این مرام مخالفن. اگه اجازه بدی من همینجا کنار تو به عبادت خدا مشغول بشم. مرد عابد که از این جوون خوشش اومده بود با کمال میل قبول کرد و این دو با هم مشغول عبادت شدن. تا جایی که وقت غذا رسید و مرد عابد به جوون گفت که بیا یه غذایی بخوریم و بعد مشغول عبادت بشیم. جوون گفت که نه تو برو غذاتو بخور ولی من باید بیشتر عبادت کنم. بعد عبادتشو ادامه داد تا وقت خواب شد. اینبار هم وقتی که مرد عابد از جوون خواست تا بیاد بخوابه جوون همون جواب قبلی رو داد. بعد از گذشت چند روز به همین منوال عابد که دیگه حسابی کم آورده بود به جوون گفت که تو چطور میتونی اینهمه بی وقفه عبادت کنی؟ جوون گفت: من در گذشته یه خطایی کردم که الان به تاوان اون خطا خودمو مجبور به عبادت بیشتر میبینم. گفت چه خطایی؟ گفت: زن فاحشه و زانیه ای بود که من یکبار از روی نادانی با اون زنا کردم و البته بعدش توبه کردم ولی الان هر وقت یاد اون خطا میفتم نمیتونم از عبادت دست بردارم. مرد عابد گفت که آخه من نه محلشو میدونم و نه پول کافی برای این کار دارم. جوون گفت که محلشو من معرفی میکنم یه کمی هم پول دارم که بهت میدم تا بتونی بعد از اینکار و توبه کردن به عبادت بسیار مشغول بشی. مرد عابد که تمام شرایط رو محیا میدید قبول کرد. جوون آدرس اون زن رو به مرد عابد داد. مرد به سراغ اون زن رفت و در زد. وقتی زن دم در اومد با یک مردی روبرو شد که از قیافه اون عابد بودن میریخت. گفت که شما حتما اشتباه اومدین. مرد گفت نه، من درست اومدم. زن گفت نه، من مشتریهای خودمو خوب میشناسم. تو نمیتونی جزء اونا باشی. آدرس منو از کجا گیر آوردی؟ مرد هم ماجرا رو براش تعریف کرد. زن خطاکار گفت که من هرگز چنین مشتری نداشتم. اون هر کی که بوده میخواسته تو رو گول بزنه در ضمن من با حرف خودت خودتو محکوم میکنم. مگه نگفتی که اون جوون بعد از این کار توبه کرده؟ چه تضمینی داره که تو که از پیش من رفتی اجل فرصت توبه رو به تو بده؟ اونوقت تو با حالت جنابت از حرام از دنیا میری و با همین حالت دفن میشی. مرد کمی فکر کرد و از راهی که اومده بود برگشت. بعد از چند هفته خداوند به حضرت موسی(ع) وحی کرد که به فلان آدرس برو. در اونجا یکی از اولیای ما مرده ولی کسی خبر نداره. نذار جنازه اون روی زمین بمونه. حضرت موسی که به در اون خونه میره متوجه نگاههای مرموز افراد میشه. یکی به خودش جرات میده و نزدیک میاد و میگه ای پیغمبر خدا تو کجا و خونه این زن فاحشه نابکار کجا؟ در اینجا حضرت موسی رو به پروردگار کرده و میپرسه که تو میگی یکی از اولیات اینجاس ولی مردم چیز دیگه ای میگن. جریان چیه؟ خدا وحی میکنه که نه من دروغ میگم و نه مردم. صاحب این خونه قبلا یه زن زانیه و خطاکار بوده ولی چند هفته پیش هم از خطای یه مرد عابد جلوگیری کرد و هم بعد از رفتن اون خودش به خطای خودش پی برد و توبه کرد و در این مدت گناهی نکرد و مدام مشغول عبادت بود.
من خودم بعد از شنیدن این داستان خیلی متحول شدم. ببینین که ما چه خدای بزرگی داریم. یه آدم خطاکاری که تمام عمرش به معصیت و گناه گذشته با چند روز عبادت خالصانه تبدیل میشه به یکی از اولیای خدا. واقعا ما چه جور آدمایی باید باشیم که از رحمت این خدا غافل باشیم. امیدوارم که شما هم از این داستان عبرت آموز خوشتون اومده باشه. نظرات سازنده شما همیشه مثل چراغ راه برای من بوده. این لطفتونو از بنده حقیر دریغ نکنین.
یا حق



